قلب نی نی مثل گنجشک می زد....
سلام عزیز مامان خوبی گلکم؟
خیلی برات حرف دارم.....این هفته کلی هیجان انگیز بود...بزار از اول برات بگم
جمعه با بابایی رفتیم تهران....شب با خاله جون و پسر عمه عموهای بابایی رفتیم دربند....خیلی خوش گذشت...می دونم به شما هم حتما خوش گذشته چون مثل مامانی باید گردشی باشی
.gif)
شنبه ساعت 2 وقت دکتر داشتیم کلی دلم می جوشید همش نگران قلب کوچولوت بودم ....
وقتی خانوم دکتر گفت بخوابم رو تخت وای نمی دونی مامانی چه حالی داشتم تازه خانوم دکتر گفت شاید اینجوری صدا قلب شنیده نشه و من نباید استرس بگیرم(هر چند که همون جوری من استرس داشتم)خلاصه دستگاهو گذاشت روشکمم اول صدای هوا بود واییییییییییییییی یه دفعه صدای تاپ تاپ اومد ای جانم مثل گنجشک می زد
....اشک تو چشام جمع شد به بابایی نگاه کردم حلقه اشکو تو چشم اونم دیدم.... وای لحظه عجیبی بود یعنی واقعا یه بچه داره توی وجودم شکل می گیره
.....دیگه خانوم دکتر واسه تغذیه بهم گفت و من سعی خودمو می کنم که هرچی بهتر رشد کنی.....بعدشم واسم ازمایش غربالگری و سونوگرافی نوشت....رفتیم خونه وقتی زنگ زدیم ازمایشگاه واسه 5شنبه بهم وقت داد ولی ما سریع خودمونو رسوندیم ازمایشگاه تا شاید زودتر وقت بگیریم اینجوری هم شد همون موقع ازمن خون گرفتن و ادرس واسه سونوگرافی دادن و گفتن تا شب بهشون برسونم.....جونم واست بگه عزیزم سونوگرافی اونقدر شلوغ بود که نگو
....ما نفر یکی به اخر بودیم.....از ساعت 5:30 تا 9:30 نشستیم تا نوبتمون شد.....خانوم منشی یه نفر به من مونده بود گفت برم دستشویی و یه چیز شیرین بخورم و راه برم....حدود 30 دقیقه راه می رفتم کار خانوم قبلی خیلی طول کشید بلاخره نوبتم شد....وای چه خانوم دکتر ماهی....وقتی خوابیدم دستگاهو گذاشت رو شکمم....یه مانیتور بزرگ روبروم بود...ای جانم واسه اولین بار دیدمت
....ای خدا یعنی این بچه منه.....یه موجود کوچیک که نصف بدنش سر بود....خانوم دکتر(مژگان زارع) گفت بچه خیلی خوبی داری چقدر تکون می خوره از طرف من به دنیا اومد ببوسش
....ای جانم مامانی که از الان معلومه شیطونی
....خانوم دکتر گفت یه سرفه بزنم تا سرفه زدم برعکس شدی
....کلی خندم گرفت ....خانوم دکتر با دقت تمام همه چیو اندازه گرفت تا خدایی نکرده مشکلی نباشه.....همه چی نرمال بود....خیلی جالب بود همچی معلوم بود لب بالا لب پایین دست پا .....خدایا شکرت....نمی دونم چه جوری سپاس گذار باشم
.....خلاصه لحظاتی بود که هیچ وقت تصور نمی کردم...خیلی شیرین و رویایی بود......
فردا صبح سونو رو بردیم ازمایشگاه و چون چهارشنبه اماده می شد و ما می خواستیم بریم شاهرود برگه تحویل و بردیم اداره خاله جون تا جوابو بگیره و ببره دکتر که ایشالا هیچ مشکلی نباشه.....
خلاصه بهترین لحظات تو زندگیم شکل گرفت و حالا دارم حس می کنم که هستی و دارم مامان می شم....یه مامان واقعی نه مامان خاله بازی
......
دفعه دیگه که برم سونو جنسیتت معلوم می شه.....یه چیزی ته دلم می گه دخملی ولی هرچی باشی عاشقتممممممممممممممممممممممم![]()
مواظب خودت باش عزیزم


قلب نی نی مثل گنجشک می زد....
