آوا کوچولوی ما 3 ماهه شد
3 ماه از زندگی این فرشته کوچولو می گذره و هروز داره بزرگتر و بامزه تر می شه...
خنده هات داره معنی دار میشه ...قشنگترین خنده شما وقتی هست که از خواب صبح بلند میشی...وقتی بهت صبح بخیر میگم از ته دل لبخند میزنی و چشمات برق میزنه....دیگه ورجه ورجه هات شروع میشه....
صبح ها بعد از ورزش دادنت عوضت می کنم ومیریم توی حال ...برات خاکشیر و بارهنگ درست می کنم...کلی ذوق می کنی برای خوردن....دیگه قشنگ می فهمی وقتی ظرف و به دستم میبینی و وقتی پیشبندو برات می بندم از ذوق کلی بال بال میزنی....بعد از اون تنهات میزارم پیش اسباب بازی هات و تشک بازیت و میرم دنبال کارام ...از تنهایی خسته میشی و دوست داری پیشت باشم و باهات حرف بزنم ولی باید کارامو انجام بدم وگرنه از نهار خبری نیست....
صبح ها تقریبا یه ساعتی می خوابی ولی در کل خیلی کم خوابی....ظهرها بعضی روزا خوب می خوابی ولی امان از اون روزایی که شیطونی می کنی و اصلا نمی خوابی ...
این روزا از خودت صدا هم در میاری...من عاشق این صحبت کردنتم ...کلی دست و پا میزنی و تلاش می کنی....در کل خیلی شیطونی...هر بار که دکتر میریم میگه دختر شیطونی دارین واسه همین هم زیاد تپلی نیستی
با باباییت کلی رابطه عاطفی برقرار کردی....این همه که بالاو پایینت میکنه صدات در نمی یاد و کلی هم براش ذوق می کنی....
جونم برات بگه از اولین اتفاقاتی که برات برای اولین بار تو زندگیت افتاد:
در سن 64 روزگی یعنی 10 شهریور برای اولین بار رفتیم جنگل ابر...هوا خیلی سرد بود و مجبور شدیم از اول تا آخر توی چادر بمونیم با این حال خیلی خوش گذشت....
همون روز هم برای اولین بار من و بابایی شما رو تنهایی حموم کردیم...وای خیلی حس خوبی بود...مثل ماهی هی سر می خوردی ولی من خیلی مواظبت بودم...
در سن 75 روزگی یعنی21 شهریور برای اولین بار رفتیم تهران...این اولین مسافرت راه دورت بود...فکر نمی کردم اینقدر دخمل خوبی باشی...توی راه اذیت نکردی فقط آخرای مسیر خسته شده بودی و کمی بی تابی می کردی ولی در کل خیلی ماه بودی گل گلی مامان.اونجا خاله راحله جون زو بی زحمت نگذاشتیم و برای اولین بار با کالسکه بیرونت بردیم کلی حال کردی مامانی فقط وسط برج آرین خرابکاری کردی و مجبور شدیم عوضت کنیم...
.....
یه کتاب رنگ شناسی داری که چند وقتیه باهات کار می کنم....رنگ زردو ظاهرا دوست داری چون وقتی می بینی حسابی دست و پا میزنی براش...ولی در کل شیطنت داری و دل به کار نمیدی چون همه حواست به من که پشت کتابم هست.
به شما یاد دادم که ماهیتو(همون زبونتو ) در بیاری....عاشق اون زبون کوچولوتم که وقتی در میاری خودت بیشتر از همه ذوق می کنی.....
شبایی که کلاس زبان داریم برای 2 ساعت شما رو میزارم خونه مامان عطی جون...وقتی میایم تنها خونه حسابی جات خالیه دخملکم...واقعا ما بدون تو چی کار می کردیم؟وقتی میایم دنبال شما نمی دنی از خوشحالی چی کار می کنی...من فدای اون ابراز احساساتت بشمممم.
دوگروه مهمون عزیزم هم تو شهریور ماه داشتیم :اولین مهمونامون خاله اعظم جون همراه خاله الهه جون و دخمل نازشون هانا کوچولو بودن...هانا جون 1 هفته از آوای ناز ما کوچولوتر هست...امیدوارم بزرگ شدین دوستای خوبی واسه هم باشین...
دومین گروه مهمونمون خاله سعیده جون با آقا پیام و دوقولوهای ناز مامانی سپهر و سهند بودن...وایییی خیلی ناز بودن این دوتا...فقط حیف که رسیدن و خوابشون برد(الیته اوای ما هم خوابید)....خیلی دلم برای سعیده جون و نی نی هاش تنگ شده بود.....امروز هم تولد این گل پسراست....بوسسسسسسس خاله ها تولدتون مبارککککککککککک
امروز رفتیم درمانگاه برای قد و وزن ...وزنت شده 5950 و قدت 62....خدا رو شکر همه چی خوب بود...امروز بابایی رفت تهران برای کنسرت همایون شجریان ..دفعه پیش شما تو شکم من بودی و ما هم رفتیم ولی اینبار نشد که بریم و اومدیم خونه مامان عطی جون....
گل مامان 3 ماهگیت مبارکککککککککککککککک....بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
آوای 3 ماهه:


آوا کوچولو در جنگل ابر:

آوا در اولین سفر به تهران:

آوا ناز در تشک بازی در حال ماهی در آوردن:

آوا و موشی دوستش:



آوا کوچولوی ما 3 ماهه شد
