8ماهگی آوا جونم
سلام غنچه ناز مامان ...8 ماهگیت مبارک
خیلی روزا داره زود میگذره...سال 91 هم داره تموم میشه...سالی که واسه ما پر از خاطره بود...وجود نازنین تو شکل گرفت و با قدمای کوچولوت زندگی مارو گرم تر کردی...
پرنسس مامان این روزا بسیار از قبل شیطون تر شدی...یه لحظه نمیشه تنهات گذاشت...از هنرای جدیدت بگم که چهاردست و پا میری و با سرعتی زیاد خودتو به لب تاب می رسونی...کلی هم ذوق زده میشی از کارت....عاشق ریشه های فرش هستی و با یه چشم به هم زدن دهتنو به اونا می رسونی....دنبال اونایی که خیلی دوسشون داری گریه می کنی و اگه در نزدیکیت نشسته باشن خودتو آویزونشون می کنی....اگه رای مبارک باشه دست دسی هم می کنی....تازگی ها هم موش میشی و قیافت واقعا خوردنی میشه.... عاشق حمام و آب بازی هستی و تا بهت می گم آوا جونم بریم حموم آب بازی چشمات گرد میشه و به در حموم نگاه می کنی....چیزایی که اسماشونو می دونی بهت بگم نگاه می کنی ....از فضولی و جنب و جوش هم که نگو....این روزا باید خیلی مراقبت باشم چون همش به زمین و هوا می خوری و شبا که بیدار میشی روی تختت بر میگردی و آویزون میشی و مارو نگاه می کنی....خیلی قیافت خنده دار میشه ...برات سی دی مخصوص کودک گرفتیم ولی کو علاقه !!! اونوقت برای آگهی های جم تیوی هر جای خونه باشی سرک می کشی تا ببینی! آخه اینا به چه دردت می خوره مادر جان!!!!
دیروز برای وزن کردنت رفتیم درمانگاه ...وزنت بد نبود با توجه به مریضی که ماه پیش داشتی و کلی وزن کم کردی و دندون درآوردنات خوب بود خدا روشکر....
راستی الان 2 تا دندون پایین داری خرگوش خانوم....اگه از چیزی لجت بگیره گاز میگیری به شدت...
از غذا خوردنت بگم که یه تیم باید آماده باشه تا یه سوپ یا فرنی بخوری....فقط برنج و نون و ماکارونی رو به راحتی می خوری ....ولی دیگه چاره ای نیست با هر فیلم و دلقک بازی هم شده بهت میدم غذاتو تا جون بگیری مادر.....
ماه بهمن 5 تا تولد داشتیم(مامان و بابا بابا جواد...عمو و دایی و پسر عموی بابا ) که خدا رو شکر شما بچه خوبی بودی ...دیگه از جمعیت نمی ترسی و گریه نمی کنی بلکه تنها بودنو دوست نداری و دوست داری بری بیرون خونه....
راستی اوایل بهمن یه سفر یه هفته ای به تهران هم داشتیم با بابا جواد مامان عطی و دایی امیررضا...خیلی تنوع خوبی بود... ولی متاسفانه هوا سرد بود و شما رو کمتر بیرون آوردیم چندباری هم که رفتیم بیرون با کالسکه رفتیم و شما وروجک خانوم تا جایی که توان داشتی بیدار می موندی و نگاه می کردی...برای حساسیت پوستت هم دکتر رفتیم که خدا رو شکر خیلی بهتر شد....ولی باید بگم امان از بد ماشین بودنت مادر جان که طی مسیر مارو کشتی ...نه می خوابیدی نه میشستی ....اگه مامانی نبود که واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم با شما!!!!
خوب الان که دارم این مطلب رو مینویسم شما به من اویزون شدی و غر میزنی و در مرحله گاز گرفتن هستی......
بوسسسسسس دختر شیرینممممم......خدایا شکرت به خاطر نعمتی که به ما دادی
عکسا در ادامه:(البته باید بگم عکسای زیادی گرفته شده ولی به علت پر جنب و چوش بودن شما دخملی تار شده!!!!)
آوا وقتی غذا می خوره

تولد عمو

تولد پسر عموی بابایی

وقتی بابا یزرگ آوا رو بالا می بره

چهار دست و پای اوا

آوا مشغول بازی با گلی خانوم

بدون شرح

دندون موشی های اوا

وقتی اوا خواب بود

وقتی اوا گونه هاش قرمز بود



8ماهگی آوا جونم
