آوا جونم  آوا جونم ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

نی نی ناز من

تولد یک سالگیت مبارک آوای نازم

سلام دختر یک ساله مامان یک سال از عمر نازنینت گذشت با همه خوبی ها و بدی ها....همه روزای سال رو تجربه کردی...فدای اون قد کشیدنت بشم من.... هفته پیش تولدت بود ....6 تیر ...ساعت 9 صبح ....یه حس عجیبی داشتم.....با اومدنت مادر شدن رو با تموم وجود تجربه کردم..... تولدت همون جور که دوست داشتم برگزار شد....خیلی خانوم بودی توی مراسمت....از تصورم خارج بود!! خونه رو که تزیین کردیم به شما نشون ندادیم....گذاشتیم همون روز یهو ببینی که برات جذاب باشه.....خیلی خنده دار بود که از اتاق خواب یهو حال رو دیدی که پر بادکنک هست دیگه نمی تونستم نگرت دارم.... همه چیز خدا رو شکر خوب پیش رفت.....دست همه اونایی که کمکم کردن درد نکنه به خ...
11 تير 1392

آوای ریزه میزه

سلام دردونه مامان ناز خانوم من دخترک ریزه میزه من داریم به یک سالگیت نزدیک میشیم ....باورم نمیشه دخترک کوچولوی من بزرگ شده.... جونم برات بگه از اتفاقاتی که این مدت افتاد....7 خرداد به همراه مامان عطی و مامان عزیز و بابا ابی راهی تهران شدیم ....مامان جونی با دایی مجید و مامان عزیز 9 خرداد به سفر کربلا رفتن ....ما هم قرار شد بمونیم تهران تا بابا جواد شنبه که امتحان دانشگاه ازاد داشت بیاد دنبالمون....توی این 4 روزی در کنار خاله راحله و علی و النا حسابی بهمون خوش گذشت.....شما هم از این که یه جای جدید هستی با کلی اسباب بازی رنگ و وارنگ  دورو برت هست حسابی کیف می کردی ....یه شب با خاله جون رفتیم رستوران....شما بسییییییییییییییییییی ش...
25 خرداد 1392

جوونه زدن سومین مروارید

سلام نازدردونه مامان عشق مامان قلب مامان امروز 4/3/1392 سومین مرواریدت جوونه زد....مبارک باشه عزیز دلم....دخترک صبور من حتما خیلی درد داره این دندون دراوردنا ...از خیلی وقته که ورم داره لثه بالات ...خوب خدا رو شکر که بازم زیاد اذیت نشدی....دیگه داشتم نگران میشدم که چرا 2 تا در اومد دیگه متوقف شد! که خدارو شکر سومیش هم در اومد.... آوای ناز مامان از هنرای جدیدت بگم که دست به دیوار چند قدم میری ولی هنوز تعادل نداری....از پله هم با سرعت تمام بالا میری ولی هنوز پایین رفتن بلد نیستی...دستبندای دستتو بسیار دوست داری و همیشه چک میکنی که باشن دستت و بهشون میگی دَ......صدای آقا گاوه هم یاد گرفتی...دیگه برم که داری حسابی شیطونی می کنی و از مبل...
4 خرداد 1392

یه آوای شیطون یه مامان تنبل

سلام دخملک ناز مامان..... گفتم مامان تنبل نه این که به شما نرسم نه ....تنبل برا این که نمیرسم بیام برات بنویسم....واقعا این دوستای نی نی سایتی من می مونم چه جوری وقت می کنن بیان نت و گپ و گفت هم داشته باشن من که واقعا وقت کم میارم..... و اما از اوای شیطون بگم....این روزا مثل گلوله از این سر خونه به اون سر خونه چهار دست وپا میری و سر راهت مبلا رو بی نصیب نمیزاری و یه اویزونی هم میشی....ولی باید چهار چشمی مواظبت باشم که نیافتی چون یاد گرفتی پات رو بلند کنی و سعی می کنی بری بالا هرچند نمیتونی واین میشه که می افتی....اخه من نمی دونم مادر جان نمیشه نشسته بازی کنی....تازگی ها به سی دی هایی که داری علاقه مند شدی و میری جلوی تلویزیون می شین...
30 ارديبهشت 1392

اولین پست سال 1392

سلام نازدونه مامان سال جدیدت مبارک...9 ماهگیتم مبارک(البته همه اینا با تاخیر) از اینجا برات شروع کنم که خونه مامان عطی جون بودیم کلی خوش می گذشت ...از 28 اسفند هم خاله جون اومد اونجا و جمعمون تکمیل شد...نمیدونم یه جور خاصی خاله رو دوست داری اینقدر مهربون نگاهش می کنی و صورتتو روی صورتش میذاری ....دایی امیررضا هم که دیگه جون دلت بود که بالا و پایینت کنه....از اینا که بگذریم روزا به سرعت می گذشت...امسال 4شنبه سوری هوا بارونی بود هرچند که نمیشد بازم جایی برد شما رو چون میترسیدم اتفاقی بیافته...دیگه خودمونو برای عید اماده می کردیم...خونه تمیز سفره 7سین چیده....فقط منتظر سال تحویل بودیم...امسال ساعت 2:30 عید بود...مامان جونی ناهار ر...
19 فروردين 1392

آخرین پست سال 91

گل مامان عسل مامان فدای اون صحبت کردنات فدای اون جیغ زدنات ....روز به روز داری شیرینتر و خوردنی تر میشی... سال 91 هم داره تموم میشه با تموم شیرینی هاش و تلخی هاش....این سال برام خاطره انگیزترین سال بوده ...خدا به من نعمت رو تموم کرد...دختری بهم داد سالم ....زندگیمون رنگش عوض شد....دیگه شدیم یه خونواده 3 نفره....خدایا شکرت به خاطره داده ها و نداده هات.... از اینا که بگذریم من و آوایی  3 روزه که تنها شدیم ...بابا جواد همراه خونواده بابایی و یه سری از دوستان به سفره مکه رفتن....به ما هم کلی اصرار کردن که بریم ولی من می دونستم که شما اونجا اذیت می شی و این شد که قید این سفرو زدم و رونه خونه مامان عطی اینا شدیم.... این جا هم که به ش...
26 اسفند 1391

8ماهگی آوا جونم

سلام غنچه ناز مامان ...8 ماهگیت مبارک خیلی روزا داره زود میگذره...سال 91 هم داره تموم میشه...سالی که واسه ما پر از خاطره بود...وجود نازنین تو شکل گرفت و با قدمای کوچولوت زندگی مارو گرم تر کردی... پرنسس مامان این روزا بسیار از قبل شیطون تر شدی...یه لحظه نمیشه تنهات گذاشت...از هنرای جدیدت بگم که چهاردست و پا میری و با سرعتی زیاد خودتو به لب تاب می رسونی...کلی هم ذوق زده میشی از کارت....عاشق ریشه های فرش هستی و با یه چشم به هم زدن دهتنو به اونا می رسونی....دنبال اونایی که خیلی دوسشون داری گریه می کنی و اگه در نزدیکیت نشسته باشن خودتو آویزونشون می کنی....اگه رای مبارک باشه دست دسی هم می کنی....تازگی ها هم موش میشی و قیافت واقعا خوردنی م...
7 اسفند 1391